حلقه آبگیر

تراوش نور نقره ای از روح ستاره،

پرهای مرغابی برکه را آذین بسته بود.

خواب شیرین چشمانش به سراغ سرخی قلبی رفته بود،

که تپش هایش در سینه دیگری،تکرارش را به رخ می کشید.

آه،که آتشی در ذهنش شعله ور گشته بود و با زوزه ی باد،زبانه می کشید.

برکه،آرام تر از همیشه با زلال آبش پاهای مرغابی را می شست

و راه را برای تراوش ستاره به درونش باز میکرد.

ناگهان...

سکوت چشمان مرغابی با ماه سفید شد

و برای همیشه نفس هایش را از حافظه اش ربود...

انگار،

خواب شیرینش تلخ گشته بود...گریه

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
HOSSEIN

مرسی آجی [گل]

z

سلام خوبی؟ خسته نباشی وبلاگ خوب و مطالبای قشنگی داری یه من هم سر بزن دوست داشتی منو با اسم فطـــــرس لینک کن ممنون میشم راستی یادت نره - نظراتت رو درمورد مطالب تو هر پست برام حتما یادگاری بذار ممنون میشم منتظرتم موفق باشی.

SAEED

سلام خوبی من آپم بدو بیا تا داغ هست

amir.h

دلیل همیشه نوشتنم از او به خاطر اینست که او مهمترین اتفاق زنــــــــــدگـــــــــی ام بود که هیچ وقت نیافتاد !! _________________ upam

HOSSEIN

سلام آجی ریحانه ... خوبی ؟ [گل]

سعید

وقتی‌ کسی‌ رو پیدا کردی که کنارش بدون هیچ دلیلی فقط به خاطر اینکه کنارشی خوشحالی‌! دیگه مهم نیست بقیه چی‌ میگن کنارش باش و از کنار هم بودن لذت ببر !!!!

حمید

سلام خوبی فرشته مهربون از آسمون اومد پایین و گفت: ازین دنیا چی می خوای تا برات برآورده کنم ! گفتم: اونی که داره این نظر رو می خونه گفت: نگفتم که تمومه دنیا رو ! :: [قلب]

سلام ممنون از اینکه بهم سر زدید.....وب قشنگی داری عزیز لینکی