پری کوچولو

مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند.


بی پروا شدم از بی دل شدنم...

به روزگار دور آشنا جاری شدم.

نفس هایم به شمارش لحظه های دلتنگیم مشغولند و قلبم به آغوش کشیدن تو.

لحظه های دور از تئ با تیک تیک خواندن ساعت،خاطر دیوار می شوند.

به گمانم،

عاشق شده ام...

کاش...

ماه بداند که امشب تنها نیست.قلب

۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

تنهایم مگذار...

دیوار استوار،پنجره ی بدون هوا.

دلم گرفته است.

فریادم را در فضا رها کنم که آواز نسازد؟

راهی به بیرون نیست.

تمامیب مسیرها را دزدیده اند،مثل تک تک ستاره ها.

جریان سریع زمان بی تاب است برای انتها.

جسور و محکم مرا می کوباند.

تنهایم مگذار...

دل کوچکم با امید تو پرشده.

هوا،ماه وآسمان را پنهان کرده اند.

خسته ام بی پناهی.

با خیالم نفس میکشم.

تنهایم مگذار،

تا بال هایش تا کنار ماه سفر کنم.

شاید...

شاید این آخرین راه باشد.

با من می مانی؟!

۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

تراوش نور نقره ای از روح ستاره،

پرهای مرغابی برکه را آذین بسته بود.

خواب شیرین چشمانش به سراغ سرخی قلبی رفته بود،

که تپش هایش در سینه دیگری،تکرارش را به رخ می کشید.

آه،که آتشی در ذهنش شعله ور گشته بود و با زوزه ی باد،زبانه می کشید.

برکه،آرام تر از همیشه با زلال آبش پاهای مرغابی را می شست

و راه را برای تراوش ستاره به درونش باز میکرد.

ناگهان...

سکوت چشمان مرغابی با ماه سفید شد

و برای همیشه نفس هایش را از حافظه اش ربود...

انگار،

خواب شیرینش تلخ گشته بود...گریه

۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

وجودم تاریک است.

درست مثل رنگ خالص بدی.

خبری از معجزه نیست.

ناجی من فراری شده.

از بس که کلاغ,روی بام سیاه بود,

سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.

حالا,هوا نیز برایم سنگین است.

حتی,نگاه ستاره نیز سنگین است.

چه کنم با قلب سیاهم؟!

که اگر اندکی روشن می نمود,

تو از آن نمی گریختی.

اما،ای کاش می دانستی،

قلبم به خاطر شعله های جان گداز عشق سوخت.

و آن چیزی که تو دیدی خاکستر سیاهش بود،

نه وجودی که در اوج سیاهی عاشق مانده!

۱۳٩۱/٧/٢۸ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

به آبی دریا می مانی...

پاک و بی انتها,روشنی چشمانت به لطافت گرم آفتاب,روحم را می نوازد.

تو را دوست می دارم.

بیا...

رو به روی شب سیاه بی رنگیست.درخشش ستاره,دست های خورشید را به آن می دوزد.

به همراه تمامی تمامم,چشم به راه تو,در این جاده بی نشان نشسته ام.

بیا...

تمامی احساسم,تمامی وجودم,تمامی تمامم,تو را می خواهند.

تو را دوست میدارم.

بیا...

زودتر بیا...

 

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

اشتیاق بوسیدن گونه ی سرخ غروب,دوباره کبوتر را بی تاب کرده بود.

شب سیاه فرصت در آغوش کشیدنش را از بال هایش ربوده بود و ترس دیر رسیدن,جسارت چشم هایش...

شب,مشغول چیدن ستاره ها در گیسوانش شد و کبوتر با امید انتهای خورشید,تمام تن زمان را با بغض باران گریست...

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

بی پروا شدم از بی دل شدنم...

به روزگار دور آشنا جاری شدم.

نفس هایم به شمارش لحظه های دلتنگیم مشغولند و قلبم به آغوش کشیدن تو.

لحظه های دور از تو با تیک تیک خواندن ساعت,خاطر دیوار می شوند.

به گمانم,عاشق شده ام...

کاش...

ماه بداند که امشب تنها نیست.

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

دیروز,هنگام شکوفه,کنار رود روان,زیر سایه بید,با آواز قناری,نامت را در اعماق ذهنم مرور کردم.و چه زیبا بود نامی که تا هفت بام بالاتر از لانه ابرها آشنا بود.

امروز,هنگام نسترن,کنار آبشار مهتاب,زیر نور ماه با آواز جیرجیرک,نیازی به مرور نامی که حرارتش نفس هایم را گرم میکرد‌,نبود.

زیرا,

از دیروز تا امروز,فهمیدم که هوای عشقم هرگز برایت بارانی نخواهد شد, خورشید کم...

پس,

تا میتوانی در آسمان قلبم بدرخش...

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

باد با دستان لطیفش موهای مرطوب آسمان را می رقصاند.

به درون چشمان عاشقش خیره شدم,که با حسرت به رز قرمز باغچه میخ کوب شده بود...

آسمان به خاطر نیازش به عشق نمی گریست.

آسمان چون عاشق بود,باران می گریست.

رنگین کمان که آمد,آغوش آسمان از همیشه گشوده تر به رز باغچه سلام گفت.

و رنگین کمان را به گرمی در میان بازوانش فشرد...

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

خدا را شکر میکنم که هستی...

نه به خاطر عشق ورزیدن به من.

خدا را شکر میکنم که هستی...

نه به خاطر آغوش پر مهرت.

خدا را شکر میکنم که هستی...

نه به خاطر نگاه مهربانت

خدا را شکر میکنم که هستی...

فقط به خاطر این که بگویم:

عزیزم دوستت دارم...ماچ

۱۳٩۱/٧/۱٤ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

آرزو دارم

نیلوفر به دریاهای آزاد سفر کند.

آرزو دارم

بید مجنون لیلی اش را بیابد و رها,بر روی چمن ها قدم زند.

آرزو دارم

عروسک روی دیوار از استشمام هوای دشت لذت ببرد.

آرزو دارم

مثل قصه های مادربزرگ,خورشید و ماه به جای سیاهی,یکدیگر را در آغوش کشند.

آرزو دارم

همه آرزوهایم با پاکی تو یکی شوند و هم بال با فرشته ها تا بی نهایت رویا اوج بگیرند.

۱۳٩۱/٧/۱۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

عشق,سه حرف بی ربط,اما در کنار هم.

عشق سه واژه واژگون,امام برای هم.

عشق,کلمه ای کوتاهواما به وسعت روح کهکشان.

عشق,الفبای یخ زده بر روی کاغذ,اما آتشی گرم برای روح حوا.

عشق,دوست داشتن من برای تو,

اما انتظار فرورفتن در تو برای من...قلب

۱۳٩۱/٧/۱۳ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

اون روزا دیوونه ی بارون بودم

حس قشنگی بود خیس شدن زیر بارون

انگار بارون همه ی غم هامو می شست

این روزای بارونی از بارون متنفرم

حالا می فهمم اون روزا بودن تو زیر بارون غم هامو می شست نه بارون!نگران

بهونه ای برای مال هم بودن بود!

حالا که نیستی بارون حالمو بهم میزنه.گریه

۱۳٩۱/٧/۱۱ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |

زندگی ریاضیات است,شادی ها چون تقسیم هایش,غم ها چون تفریق هایش,کینه ها زیر رادیکال گذاشته می شود و شادی ها به توان میرسد.

۱۳٩۱/٧/٥ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | ریحانه | نظرات () |
Design By : nightSelect.com